نگاهی دیگر به بیست و پنجم اردیبهشت

دانشگاهمان را کرده‌اند عرصه‌ی جولان بی‌مغزان خویش و آخوری برای چاپیدن مزدوران خود. مهره‌های خود را در زمین شطرنج دانشگاه پیاده‌ کرده‌اند و دارند جولان می‌دهند. نقشه کشیده‌اند که خانه‌های سفید و سیاه را همه به رنگ نفرین شده‌ی خویش در بیاورند.
بیست و پنج اردیبهشت نزدیک است. حرکتی دیگر از جنبش سبز. حرکتی برخاسته از فریاد آزادی‌خواهانه‌ي ما جوانان ایران. اعتصاب؛ حرکتی مدنی که این‌بار دستمایه‌ای شده برای اعتراض به آن‌چه این رژیم در دانشگاه‌ها کرده است. اعتراض به این که دانشجوهامان را می‌گیرند، اساتیدمان را بازنشسته می‌کنند و عملاً آنان را از کار بی‌کار می‌کنند؛ چرا که نقد می‌کنند، چرا که می‌فهمند.
اینان از دانشگاه وحشت دارند. اینان از نگاه «تو»ی دانشجو قالب تهی می‌کنند. چرا که تو می‌فهمی، چرا که زبان بر کام نمی‌گیری تا هر بلایی که خواستی بر سرت بیاورند.
اما نکته‌ای هست که همه‌مان باید آویز گوش‌مان کنیم. و آن این است؛ استمرار و اطلاع‌رسانی تن به تن.

اشتباه است اگر گمان بریم که بیست و پنجم اردیبهشت ماه، حرکتی در مقیاسی عظیم صورت خواهد گرفت. خیر. انتظارها‌مان را بیاوریم پایین. باور کنید و باور کنیم که اگر انتظاراتمان معقول و منطقی باشد اندک‌اندک به خواسته‌هامان و آن نقطه‌ی ایده‌آل خواهیم رسید.
فرصت برای اطلاع‌رسانی برای بیست و پنجم کافی بوده است اما نکته‌ این‌جاست که هنوز تردیدهایی وجود دارد برای بسیاری از دانشجویان و اساتید در بیشتر دانشگاه‌ها. چه تردیدهایی؟
1- دانشجویانی که اطلاع‌رسانی می‌کنند و آن‌هایی که میثاق بسته‌اند، تا چه میزانی پایبند بر قول و قرار خویش می‌مانند؟ اگر تنها منِ دانشجو نیامدم چه بر خوردی با من صورت خواهد گرفت؟
2- حاکمیت چرا باید از این اعتصاب حتا در مقیاس وسیع بهراسد؟ آیا کاری عبث و بی‌هوده انجام نمی‌دهیم؟
3- گیریم که این کار مفید هم بود، اما مگر با اعتصاب بخشی از دانشجویان چند و یا چند ده دانشگاه چیزی دگرگون خواهد شد؟ یک دست که صدا ندارد. مگر می‌شود که همه را مجاب به این کار کرد؟ بسیاری هستند که اصلاً در این وادی‌ها نیستند.

در پاسخ به سوال نخست؛ من و تو و ما نمی‌دانیم که که‌ها نخواهند آمد. ما تنها می‌دانیم که «خودمان»، «من» به عهد خویش پایبندم. و می‌توانم برای آرمان و خواستم هزینه بدهم. چرا که دارم می‌بینم در کشورهای همسایه و نزدیک، مردم چه‌طور هزینه می‌دهند و از جان خویش می‌گذرند. این‌که تنها دانشگاه من است.

در پاسخ به سوال دوم؛ حاکمیت از این حرکت و حرکاتی مشابه که بدون حضور در خیابان است به شدت هراس دارد به این دلایل:
- گسترش این نوع حرکاتِ کم‌هزینه (خود این کم هزینه بودن جنبه‌ای مثبت است)، پای بسیاری از جوانان و بالطبع خانواده‌های آنان را نیز به میان می‌آورد. به هیچ عنوان به سود حاکمیت نیست که اعتصاباتی اعتراضی و با اهدافی یکسان (عمدتاً سیاسی) و کم هزینه در جامعه گسترش یابد.
- حرکات دانشجویی آگاهی را در پی دارد. و حرکاتی وسیع آگاهی‌ای وسیع نیز به دنبال دارد.
- اگر این اعتصابات در دیگر دانشگاه‌ها نیز گسترش یابد، ثمرات روانی مثبت بسیاری با خود در میان قشر ناراضی به دنبال خواهد آورد. بازگشت حس اراده و «توانستن» و نیز بردن جامعه به سمت و سوی التهاب و فضای آماده‌ی شعله‌ور شدن از ثمرات این چنین‌ کارهایی است.

اما در پاسخ به سوال سوم که بیشترین تاکید باید بر روی آن باشد؛ نباید بیست و پنجم اردیبهشت را تنها به بیست و پنجم اردیبهشت محدود کرد و دیگر در پی اعتصاباتی بیشتر نبود. بیست و پنج اردیبهشت اگر گذشت، چه موفق و چه ناموفق، روزگار، 10 خرداد را که از ما نگرفته است. بیست خرداد هم در تقویم هست. خلاصه که نباید این چنین فرصت‌هایی را از دست. فردا و یا پس‌فردای بیست و پنج اردیبهشت، همان دانشجویان دانشگاه امیرکبیر که نخستین بیانیه را دادند، باید بیانیه‌ای دیگر بدهند و بار دیگر دانشجو‌ها و دانشگاه‌ها و اساتید را دعوت به اعتصابی دیگر در روزی دیگر کنند. آن‌قدر انرژی بگذارند و آن‌قدر پیوسته حرکاتشان را ادامه‌ دهند تا این‌که به گسترده‌ترین اعتصابات دانشجویی تاریخ معاصر ایران برسند. آری، چنین روزی خواهد آمد، فقط باید بخواهیم.
در پایان، بله، همه را می‌توان مجاب کرد. همه انسان‌ هستند و همه انسانیت دارند. به یاد بیاوریم این را؛ مگر چند درصد یک جامعه علاقه‌مند به سیاست و پیگیر آن هستند؟ پس که‌ها هستند که انقلاب‌ها را به سرانجام می‌رسانند؟ این حجم توده‌ها از زیر زمین می‌آیند آیا؟ نخیر. اینان مردم هستند، همان‌ها که در این وادی‌ها نیستند. با این تفاوت که تا دیروز نمی‌دانستند و امروز اما می‌دانند و می‌دانند که اگر به جوی بپیوندند سیلی خواهند شد که زمین را از لوث وجود ناپاکان پاک خواهد کرد.

شغال ظلمت

علی ای شغال ظلمت/تو چه خفتی خدا را
که بسی ستم بکردی/همه عمر، مردمان را
دل اگر خداشناسی/همه بی وجود او بین
به علی شناختم من/وجنات جاهلان را
نری ای گدای مسکین/به سر ِ سرای آقا
که به تکه نان خشکی/نکند نصیبْ شما را
به جز از علی که گوید/به پسر که مردمان را
چو قدم به ره نهادیم/بُکشد به پلک ما را
نه ولی توانمش خواند/نه بشر توانمش گفت
متحیرم چه نامم/شه ملک لا مَتاء را
به دو چشم خون فشانم/هله ای نسیم ظلمت
که برای چه گرفتند/ز دست ما، ندا را؟!
به امید آن‌که حتماً/برسد به خاک سهراب
همه فاتحه سپردیم/به سوز دل، صبا را
ولی ای مرید قدرت/تو نمیری، ارنه دوزخ
به شوق که بسوزد/همه این سال‌ها را؟!
به صدای مردم ِ حق/تو بفهمم که با مذلّت
ببری به سر حکومت/چو ستم برفت ما را.

شاعر: M.Z

این‌جا ایران است احتمالاً

علی عالی

تفاوت دو جهان: برخورد با ناکامی‌ها و شکست‌ها

این‌جا ایران است احتمالاً

صفر: استاد بسیار بزرگوارم، شهرام وزیری که همواره راهنمایی‌هایشان چراغ راه آینده بنده به عنوان نویسنده‌ای جوان بوده است، روز پنجشنبه با قلم شیوا‌یشان، مطلبی جالب از رویکردهای مدیران فوتبال فرانسه و ایران در قبال شکست‌ها مرقوم کردند. بد ندیدم در همین راستا نکاتی را به خوانندگان متذکر شوم از آن جهت که شاید زاویه نگاه‌ها تفاوت‌های تاریخی با هم‌دگیر داشته باش.
یک: رفتار مدیران فرانسه از دل فرهنگ همان کشور سر برمی‌آورد؛ فرهنگی مسئولیت‌پذیر و به دور از خودخواهی‌های مرسوم. فوتبال – که برخی افیون توده‌ها می‌نامندش – ویژگی بسیار خاصی دارد که در کم‌تر حوزه‌ای می‌توان آن را یافت. نوع بازی و ساختار فوتبال هر کشور برشی از وضعیت فرهنگی، سیاسی، اقتصادی و اجتماعی همان کشور است. فوتبال ایران همینی هست که می‌بینیم، اگر در درصد «رشوه» با افزایش روبه‌رو هستیم، فوتبال ایران پر از پول‌های کثیفی است که میزان آن به 200 میلیارد تومان می‌رسد، اگر دچار «بی‌هویتی» فرهنگی شدیم تعداد منشورهای فوتبال ایران نشانه شکاف عظیم فرهنگی ماست و اگر اقتصادی «غیرشفاف» بر پهنه مبادلات کشور حکمفرماست، نوع روابط غیرشفاف و میزان «دلالی» ابرمردان فوتبال ایران همان معنا را القا می‌کند. دقت فرمودید؟ این‌جا ایران است، نه فرانسه.
دو: فرانسه همان کشوری است که حدود هشت نسل برای بسط «دموکراسی» کوشید تا واژه‌های مقدسی چون «حقوق»، «آزادی»، «برابری»، «قانون اساسی»، «مسئولیت‌پذیری»، «ملت» و… را به جایگاه حقیقی برساند. این‌ها تفاوت ایجاد می‌کند میان دو کشور و «مردم» آن‌ها. اولی «می‌داند» و «می‌فهمد» که شکست چه تبعاتی دارد اما دومی «می‌داند» ولی «‌می‌خوابد» تا همانند سایر حوزه‌ها، اتفاقات مشمول مرور زمان شوند. این‌ها تربیت‌شدگان نسل شما هستند؛ نسلی که «خوابیدن» یا «خندیدن» را ترجیح می‌دهند و چون این‌گونه رشد یافته‌اندپس محل اعتراضی نیست و باید تا تغییر نسلی منتظر ماند؛ نسلی که تربیت نمی‌شود و همچنان «خوابیدن» و «خندیدن» را الگو می‌داند.
سه: یادتان مانده که این‌جا ایران است؟ دولت در فوتبال دخالت می‌کند و دادکان را از کار برکنار می‌کند و فیفا حکم تعلیق صادر می‌کند. واکنش نسل گذشته به این اتفاق چیست؟ علی‌آبادی ادعا می‌کند: «فیفای اسلامی تشکیل می‌دهیم» و داریوش خان مصطفوی فریاد برمی‌آورد: «فیفا هیچ غلطی نمی‌تواند بکند.» آن روزها امثال آقای علی‌آبادی ادعا داشتند این موضوع سیاسی است و فیفا می‌خواهد «ملت» ایران را تحت فشار قرار دهد. دقت فرمودید؟ موضوع «سیاسی» بود. سال‌ها می‌گذرد و دولت فرانسه در فوتبال دخالت می‌کند و فیفا و البته شخص بلاتر اعلام می‌کند: «فیفا در صورت احراز دخالت، فدراسیون فرانسه را تعلیق می‌کند.» شاید باید «سکوت» را ترجیح داد.
چهار: بحث بر سر «منافع» است. اگر دوست‌داران محمد دادکان – که همواره خدمت‌شان ارادت دارم – از افشین قطبی و علی کفاشیان انتقاد می‌کنند و حضورشان را مایه‌ی شرمساری می‌دانند مگر از یاد برده‌اند که آن روزها افکار عمومی اعتقاد داشت برانکو برای فوتبال ایران در جام‌جهانی کوچک است؟ اما برانکو ماند و البته مشخص شد برانکو کوچک است و آن شهامت و شجاعت لازم برای صعود را ندارد – و البته موجودیت فوتبال ما همین‌قدر بود – اما تفاوت است میان مربی بزرگی مانند ایویچ و بلاژویچ با برانکو. ما مردمان بی‌حافظه‌ای هستیم و برای همین همیشه نگاه «صفر و یک» به اطراف‌مان داریم، یا خیر یا شر. از علی پروین بدمان می‌آمد اما دوستش داریم، حاضر بودیم بعد از بازی با عربستان، دایی را دیگر نبینیم اما مدحش می‌کنیم، دادکان را به خاطر یک‌دندگی‌هایش دوست نداشتیم و حالا داریم، قطبی را دوست داریم و حالا نداریم، و کفاشیان را مدیر بدی می‌دانیم اما به خاطر خنده‌هایش دوستش داریم و به این نتیجه می‌رسیم که از دیگران مدیر بهتری است. به نظرم قیاس ایرانیان و فرانسویان قیاس «مع‌الفارق» است، یعنی تفاوت‌های یک «چشم» کور با «پا»ی سالم. دقت فرمودید؟ این‌‌جا ایران است، تکلیف خودمان را هم نمی‌دانیم… فوتبال همان برشی است که ابتدا از آن گفتم.

مقاله‌ای از روزنامه‌ی شرق، مورخ 13/04/1389

یعنی می‌شود بازیکن‌های ما هم در تورنمنت بین‌المللی بعدی سرود ملی نخوانند؟

بعضی بازیکن‌ها تیم‌شان را در خواندن سرود ملی همراهی نمی‌کنند. و گزارشگرهای محبوب من همیشه این را با پرداختی مبسوط در گزارش‌شان جا می‌دهند:

عادل فردوسی پور- وقتِ گزارش دو تا از بازی‌های اسپانیا (مرحله‌ی مقدماتی و ۱/۱۶): بله. همونطور که می‌دونید بیشتر بازیکنای اسپانیا سرود ملی نمی‌خونن. چون تو سرود گفته میشه اسپانیای متحد و این‌ها؛ و بازیکنای کاتالانیایی که معتقدن کاتالان باید یه کشور مستقل باشه طبعاً همراهی نمی‌کنن.

مزدک میرزایی، حین بازی آلمان-آرژانتین: همونطور که دیدین اون بازیکنای آلمان که زاده‌ی کشور دیگه ای هستن سرود ملی رو نخوندن. مثه … و … . البته … سرود رو خوند.

جالب این بود که تلویزیون در دومین بازی اسپانیا با گزارش عادل، پخش را بعد سرود خوانی اسپانیا شروع کرد و بیرون آمدن از رختکن را فاکتور گرفت (چیزی که به طور معمول پخش می‌شود). شاید امیدوار بودند که او دیگر در مورد سرودی که پخش نشده چیزی نگوید! اما او باز هم -مبسوط تر از بازی قبلی- راجع به سرود نخواندنِ بعضی و دلایلش صحبت کرد. امیدوارم یک بازی دیگر از اسپانیا با گزارش عادل پخش بشود تا معلوم شود من نخی که او داده را درست گرفته‌ام یا نه! ضمن آنکه من به طور طبیعی خودم را محق می‌دانم مزدک میرزایی را دنباله ی عادل فردوسی‌پور بدانم و وقتی او هم در گزارشش به چنین نکته ای می‌پردازد یعنی واقعاً نخی در کار است! ها؟ امیدوارم دست اندرکان سیما این را نخوانند تا ما بتوانیم در بازیهای بعدی فرضیه ی وجود یا عدم نخ را بیازماییم!
اما این دو خواه نخی منظور داشته باشند و خواه نه، چیزی از ارزش‌های این کم نمی‌شود که کار خوبی است اگر بازیکنان هر تیمی وقت پخش سرود با آن همراهی نکنند! یا دست کم با رسیدن به بیت آخر (پاینده مانی و جاودان/ جمهوری اسلامی ایران) سکوت کنند. گفتن ندارد که این سرود به دلایل فرمیک -از نظر اهل فن- سرود نیست، و به دلایل محتوایی، غیر ملی است. و بعید است ملی گرایی از این بابت رنجیده شود.

نخی که من داده ام به قدر کافی واضح است؟!

——————————————————
پ.ن: این مطلب، نوشته‌ی خودِمن نیست، در آینده‌ی نزدیک و شیرین پیشارو، حتماً نگارنده‌ی عزیز را معرفی خواهم کرد.

مادرمان بیماری‌اش دارد عود می‌کند، کاری بکن میرحسین

سلام آقای موسوی. حال شما خوب است؟ حال همسر باوفاتان خوب است؟ حال همراه دلیرتان چطور؟
آقای موسوی، اما حال مادرتان و مادرمان، ایران، خوب نیست. آقای موسوی، مادرمان دوره‌ی بزر‌گ‌سالی‌اش را تازه چند صباحی‌ است که آغاز کرده، اما ببینیدش! پای‌چشمانش چقدر چروک افتاده. کرم هم دیگر افاده ندارد. کرم‌ هم کرم‌های قدیم.

آقای موسوی! میرحسین عزیز! ایران در خطر است. مادرمان تا عود سرطان‌اش فاصله‌ی چندانی ندارد. پزشکان گفته‌اند که تا مرحله‌ی پیشرفته‌ی بیماری چندان فرصتی نیست.
به خدایی که بدان اعتقاد دارید، به شرافت و جوانمردی یکایک‌مان قسم که ما و شما، تا امروز، هرچه در توان‌مان بود، جان و مال‌مان را، امید و شادابی‌مان را، به قول شما زندگی‌مان را، به پای مادر و بهبودی این بیماری لعنت‌ شده‌ و کثافت‌زده‌اش ریخته‌ایم. اما سرطان انگاری که قوی‌تر از این حرف‌ها بوده… من، شما، همسر و همراهانتان شرمنده‌ایم.

میرحسین جان! ما و شما بر بالای بستر مادر ِ عزیزمان ایستاده‌ایم و چشم به او بسته‌ایم. اما… می‌شنوید… صدای همهمه از بیرون می‌آید…. نمی‌شنوید؟ شاید چون سنی ازتان گذشته، دیگر قوه‌ی سماع‌تان مانند آن دوره‌ی جوانی و نخست‌وزیری نیست. همهمه است اما معنا و مفهوم دارد… عیادت‌کنندگانِ بیمار در خارج اتاق با هم صحبت می‌کنند و به گمانم می‌آید که می‌گویند در چند محله آن‌ورتر از جایی که زندگی می‌کنیم، یک چند نفری پزشک و جراح حاذق زندگی می‌کنند و حالا راه افتاده‌اند تا مادرمان را خوب کنند. بیرون کشیدن حرف درست از مشتی همهمه، چه سخت است! شایدحق دارید که برای‌تان مفهومی ندارد و یا آن‌چه را می‌شنوید به حساب اشتباه بگذارید… بگذارید ببینم…. انگاری که می‌گویند پزشکان و جراحان برای جراحی می‌آیند؛می‌آیند تا توده‌ی بدخیم را از شکم ایران بانو، با تیغ ِ جراحی بیرون کشند. می‌گویند که عزم جدی هم دارند. عیادت‌کنندگان چه شوقی دارند! می‌گویند که دیگر همین روزهاست که خوب شود ایران خانوم و بلند شود و از شادابی و نشاطش دوباره محله‌مان زیبا شود و همه از نگرانی بیماری به در آیند…

آقای موسوی! از بخت بد من، دور و بری‌هایم زیاد سرطان می‌گیرند. می‌دانید… وقتی در خانه‌مان اسم جراحی بیمار سرطانی می‌آید، همه‌مان چشم‌هایمان یک جورهایی می‌شود… انگار که همه می‌فهمیم که چه زود قرار است از دستش دهیم. روزهای پس از جراحی، بیمار حال‌اش خوب است و همه هر بار فکر می‌کنند که همه چیز خوب می‌شود… اما ناگه همه چیز به هم می‌ریزد و آن فامیل‌مان می‌ماند و دردهایی که مرفین هم تسکین‌اش نمی‌دهد. از درون اتاقی که آن فامیل ها بستری شده‌اند، صدای فریاد می‌آید که خدایا! مرا بکش! مرا بکش…
سلول‌های سرطانی همه‌جای بیمار پخش می‌شود و… فریاد و زجه و شیون مرگ.

سنی ازتان گذشته. مویی در آسیاب دوران، سفید کرده‌اید. مدیر هم که بوده‌اید آن زمان‌ها… ما که نبوده‌ایم اما پدرمان همیشه می‌گوید که میرحسین خوب نخست‌وزیری بود، خوب. اگر این‌طور بوده، که انگاری هم بوده، پس باید دست به قلم‌تان هم خوب باشد.

بنویسید!

می‌گویند که آن جراحان و پزشکان، همه‌شان هنوز از خانه بیرون نیامده‌اند و تنها یکی دو نفرشان ماشین‌ها را از پارکینگ به در کرده‌اند تا ماشین گرم و آماده‌ی حرکت شود. آقای موسوی! هنوز دیر نشده. اگر سریع باشید، اگر در کارتان وقفه نیاندازید، می‌توانیم که نامه را بدان‌ها برسانیم. خودتان می‌دانید که چه بنویسید. منِ جوانِ کم سن و سال باید به شما دیکته کنم؟ پس خودتان بنویسید. نگذارید که تیغ بر توده‌ی بدخیم زنند. کافی است کمی دست‌شان بلرزد… کافی است که حواسشان را چیز دیگری پرت کند… تو را به خدا! تو را به آن توحیدی که حرفش را می‌زنی قسم‌ات می‌دهم. کاری بکن! آن‌ها به تو اندکی ایمان دارند. می‌دانند که اگر حرفی بزنی، لابد با پزشکان چیره‌تری صحبت کرده‌ای، یا لابد علائمی از بهبودی در بیمار دیده‌ای.

میرحسین جان! آن‌ها شاید ندانند که اگر صبر کنند، شاید حلوا هم حتا غوره شود. عزیزکم! دست به قلم ببر و به سرپرست تیم پزشکی و جراحی‌شان نامه بنویس! نمی‌خواهی ما بفهمیم؟ باشد. پنهانی بنویس. دست بر جلوی کاغذت گیر و بنویس و یواشکی از لای در بده بیرون و با ایما و اشاره به عیادت‌کنندگان بگو که به شکوفه‌ها به باران، برسان سلام ما را.

دست روی دست نگذار! گیسوی بلند به بالای آرزوی مادر را ببین! دیر بجنبی از آن می‌ماند مشتی موی در هم گوریده که نمی‌توان گِل و خون را از میانش تشخیص داد.

نامه بنویس. هشدارشان بده. اگر تو بگویی که راه نیافتید، دو به شک می‌مانند. مطمئن باش که دیرتر حرکت‌ می‌کنند. به آن‌ها بگو که پزشکان ما، جراحان ما، پنجه‌ طلاهای ما، گفته‌اند که به شیمی درمانی هنوز هم امید هست. به آن‌ها بگو که پنجه طلاها گفته‌اند که بیمار ما، شاید درد بکشد، شاید ناله کند، شاید اندک مدتی چهره‌اش از اینی که هست نازیباتر شود، شاید مژگان و گیسوی طلایش بریزد… اما مطمئن باشید که اگر دست به تیغ شما نبریم، حال‌اش خوب می‌شود. به آن‌ها نگو زود، شاید کم‌حوصله‌شان کنی، شاید متوقع‌شان کنی… بگو بهشان، که خوب شدنش به صحبت‌های ما با بیمار ربط دارد. اگر با مادر، خوب صحبت کنیم و احترام‌اش را نگه داریم، خیلی زود خودش را باور می‌کند و می‌خندد…

میرحسین! بنویس. بنویس عزیزکم که اگر ننویسی، در یک دنیا حسرت و آه خواهیم سوخت….

نه به خاطر خدا…. به خاطر این طفلکان معصوم… این دختربچه‌ها و پسربچه‌های خنده بر لب ماسیده و چهره فسرده… نگذار که یتیمی را نیز بچشند. نگذار… آه یتیم می‌سوزاند میر، بد می‌سوزاند… هم جگر را و هم زندگی آدمی را.

بنویس.

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.